خانه / ادبیات / ادبیات عامیانه / افسانه مغول دختر

افسانه مغول دختر

نتیجه تصویری برای مغول دختر

( برگرفته از شماره ۹۹ ماهنامه دوربین )

نوت : این افسانه به لهجه محلی و گفتاری مردم هرات به نگارش درآمده است. گویندۀ اصلی شخصی است به نام (نبی گادیوان) که از خوانندگان شوقی و قصه گویان مشهور هرات در دهۀ چهل تا شصت خورشیدی بوده است. چون افسانه به زبان محلی و گفتاری مردم هرات گفته شده، از اینرو کوشش به عمل آمده است تا به همان گونه یی که راوی آن روایت کرده، ثبت و به نگارش درآید و کلمه ها و واژه های محلی در آن حفظ گردد. در اصل متن و استخوان بندی افسانه، هیچ گونه تصرف و یا پیرایش و آرایشی صورت نگرفته و سعی شده تا اصالت داستان حفظ گردد. افسانۀ مغل دختر برای نخستین بار در سال ۱۳۶۲هجری در مجلۀ فرهنگ مردم، شمارۀ سوم، ارگان نشراتی وزارت اطلاعات و کلتور در کابل چاپ و منتشر شده است. این افسانه را می توان در کتاب « اندیشه های رنگین» نیز مطالعه کرد.

********

شرح داستان :

در ایام قدیم، پادشاهی بود که او را پادشاه عرب می گفتند. خواهر صاحب صورت و صاحب جمالی داشت، به نام صنم بی بی.

صنم بی بی قصر تنهائی داشت که چهل دختر خانه به خدمت او بود. روزی از روزها صنم بی بی روی خود را به دختر های دم بخت کرد و گفت که برخیزید و عکس های خود را بگیرید که من عکسهای شما را تماشا کنم. دختران دم بخت برخاستند و در پشت پرده رفتند و عکس های خود را گرفتند و آوردند و به سر زانوی بی بی  بگذاشتند و او عکسها را تماشا می کرد. یک روز دختران دم بخت گفتند که ای بی بی! چی میشود که شما هم عکس های خود را بگیرید و ما هم تماشا کنیم؟ دختر از جای بر خاست و در پی پرده رفت و عکسهای خود را بگرفت و به دست دختران دم بخت داد و آنها عکس او را تماشا می کردند و واپس به سر زانوی بی بی بگذاشتند. یک مرتبه، بادی وزید و عکس دختر را در هوا قیل کرد و در مابین راه، در جلو یک سوداگرباشی بر زمین نشاند. سوداگر باشی که عکس را دید، از اسپ  پیاده گشت و عکس را برداشت و دید که عکس خواهر پادشاه عرب است. عکس را در جیب قایم کرد و دوباره اسپ را سوار شد و سر در بیابان نهاد و مشقت و خواری می کشید و می رفت تا به شهر پادشاه مغل رسید . سوداگرباشی شتران را بر شترخانه برد و مالهای خود را به اطاقها جای به جای نمود. یکبار نفری از طرف پادشاه مغل آمد و گفت که ای سوداگرباشی! بر خیز که تو را پادشاه به خواسته است. سوداگر باشی از جای خود حرکت کرد و در حضور پادشاه مغل آمد و دست به سینه ایستاد و کورنش کرد و خود را به خاک انداخت و گفت: ای پادشاه قبله عالم! چه می خواستی؟ پادشاه مغل گفت که در شهر ما، رسم است که هر سوداگری که به شهر بیاید، به ما چیزی تحفه می دهد. حالا تو برای ما چی آوردی؟ سوداگرباشی گفت: ای قبله عالم! من چیزی ندارم که لایق پادشاه باشد.  این مال من و این شما. هر چه می خواهید به دست خود بگیرید. پادشاه گفت: هر چه که می دهی باید به دست خود بدهی. سوداگرباشی به فکر فرو رفت که یک مرتبه یادش از آن عکس آمد. عکس را از بغل خود کشید و به پادشاه داد و گفت که برگ سبز است و تحفه درویش. عکس را که پادشاه دید، به یک دل نه، به صد دل به آن عاشق شد. پادشاه گفت: ای سوداگرباشی! گفت: بلی. گفت: عکس را به من دادی، باید صاحب آن را به من پیدا کنی و بیاوری. سوداگرباشی گفت: ای قبله عالم!  این عکس خواهر پادشاه عرب است. امروز تو پادشاهی. سپاه داری، لشکر داری، زور و قوت داری، می توانی خواهر او را بگیری.

جنگ شاه مغل با شاه عرب:

پادشاه با خود گفت که راست میگوید.  وزیر خود را طلبید و گفت که ای وزیر! سپاه و لشکر را جمع کن که به شهر پادشاه عرب می رویم. وزیر فوری طبل چین را طلب کرد و سپاه و لشکر را جمع کرد و راه شهر عرب را در پیش گرفت و خواری و مشقت می کشیدند و می رفتند .  مدت چند شبانه روز راه رفتند، تا به نزدیک شهر پادشاه عرب رسیدند. در شهر پادشاه عرب، دیدبانها بر سر دروازه ها نشسته بودند و راه را نگاه می کردند . دیدند که از طرف قبله زمین گرد و خاک و خاشاک در هوا بالا شده و سپاه و لشکر زیادی به طرف شهر می آمد. دیدبانها دویده و نزد شاه آمدند و او را خبر کردند و گفتند که ای پادشاه و ای قبله عالم! بدان و آگاه باش که از طرف قبله زمین یک سپاه گرانی میآید. پادشاه امر کرد که بروید و دروازه های شهر را بسته کنید و خندقها را پر آب کنید. خدمتی ها و نوکرها دویده رفتند و دروازه ها را بسته کرده و خندقها را پر آب کردند. سپاه و لشکر مغل به مثل مور و ملخ، گرداگرد شهر را بگرفتند و تجیرهای خود را بر پا کردند. پادشاه مغل، نامه نوشت برای پادشاه عرب که ای پادشاه عرب! بدان و آگاه باش که منم پادشاه مغل و به خواستگاری خواهر تو آمدم. اگر به رضا و رغبت میدهی، خوب تا خوب و اگر نمیدهی، تا خاک شهر تو را به توبره نکشم، نمیروم. پادشاه عرب که نامه را خواند، تمام لشکر و سپاه را طلب کرد و گفت که ای برادران! شما چه می گوئید؟ لشکر و سپاه گفتند که ما هستیم عرب و او هست مغل. ما خوش نیستیم که دختر را مغلان ببرند. تا یک چکه خون داشته باشیم، در رکاب تو می دهیم. پادشاه عرب که این گب را شنید، بسیار خوش شد و امر کرد که دروازهای شهر را باز کنند و خندقها را خشک سازند. دروازها را باز کردند و خندقها را خشک ساختند. میدان های جنگ را آراسته کردند. چند شب و چند روز جنگ و مقدمه بود و از کشته، پشته ساختند و خون به مثل آب به هر دو طرف روان بود. تا آخر لشکر و سپاه عرب شکست خورد و روی به گریز نهاد.

خواهر پادشاه عرب که به دم کلکین نشسته بود و جنگ را تماشا می کرد، با خود گفت که ای دل غافل! برادرم کشته میشود، بهتر همین است که خودم برخیزم و بروم .

فوری چادر خود را به سر کرد و آمد پیش پادشاه مغل و گفت که ای پادشاه مغل !  از یک چکه خون برادرم چه میشوی؟ اگر پادشاهی میخواهی، پادشاهی. اگر دولت میخواهی، دولت. پادشاه مغل گفت که من نه پادشاهی می خواهم و نه هم دولت.  فقط تو را می خواهم و تو را به کار دارم. دختر گفت: جلو شو تا برویم. فوری دختر را به کجاوه سوار کردند و طبل باز گشتن را زدند و پس گشتند، تا رسیدند به شهر خود.

تولد مغل دختر:

پادشاه مغل، قاضی و مفتی را طلبید و دختر را به خود نکاح کرد و قصر باصفا به او بساخت. دختر از پادشاه حامله دار شد و پس از آن که نه ماه و نه روز و نه دقیقه و نه ثانیه سپری شد، خداوند برای وی دختری عطا کرد. دختر یک روزه شد، دو روزه شد و دو ساله شد، تا رسید به سن دوازده ساله گی. یک شب که پادشاه مغل به قصر خود آمد، دخترش گفت: ای بابا!

گفت: بلی.

گفت: باید به مثل قصر خود برای من هم یک قصر بسازی.

پادشاه قبول کرد. صبح وقت نقشه کشها را طلبید تا برای دخترش قصری ساختند. قصر که تکمیل شد، پادشاه به دختر خود گفت که قصر تو را بساختم. دختر در قصر آمد و دید که تمام مأکولات زندگی که به کار است، در قصر موجود است. دخترمغل با چهل دخترخانه در قصر جای گرفت و هر روز جمعه دیره را می گرفت و دیره زده و رقصیده در باغ گردش می کرد. چند وقت که سپری شد، آوازه مقبولی دختر به تمام دولتها و پادشاهی ها و ولایت پخش شد و از هرطرف که شهزاده ها خبر میشدند، با دولت و دارائی بی اندازه به خواستگاری دختر می آمدند و از دم قصر تا دم باغ، دو رخه و دو قطاره صف می کشیدند و منتظر بودند تا دختر را از نزدیک به بینند. خبر از اینها بگذار و از مغل دختر بشنو که: یک روز در قصر خود نشسته بود. روی خود را به کنیزان کرد و گفت: برخیزید و عکسهای خود را بگیرید که عکسهای شما را تماشا کنم. کنیزان برخاستند و عکسهای خود را بگرفتند و به دختر دادند و او عکسها را تماشا کرد. دخترخانه ها گفتند که ای بی بی! چه میشود که شما هم عکسهای خود را بگیرید که ما هم تماشا کنیم. دختر عکسهای خود را گرفت و در دست کنیزان داد و آنها تماشا کردند. در این وقت بود که باد، عکس دختر مغل را حرکت داد و در کوهی انداخت. از کجا که بابه پیر مردی در کوه هیزم میزد و چشم آن به عکس افتاد. بابه پیرمرد از خر پیاده شد و عکس را برداشت و تماشا کرد که یک مرتبه تیر عشق مغل دختر در صدفک سینه او خورد و از پشت آن بدر آمد. پیرمرد خر و طناب را رها کرد و گفت: یاهو و یا منهو و در کوه بالا شد و هر وقت که گرسنگی بر او غلبه می کرد، عکس مغل دختر را از بغل می کشید و تماشا می کرد و تا یک هفته میل آن به غذا نمی شد.  پیرمرد را در کوه در گردش بگذار و چند کلمه از پادشاه عرب گوش کن. یک روز پادشاه به وزیر خود گفت که ای وزیر! گفت: بلی. گفت زود لشکر و سپاه را جمع کن که به شکار میریم. فوری لشکر و سپاه آماده شد. به شکارگاه آمدند و تجیرها و خیمه های خود را بر پا ساختند. در وقت شکار، چشم پادشاه در بغل کوه به بابه پیرمردی افتاد. او را طلب کرد و از او پرسید که تو کی هستی و این جا چه می کنی؟ پیرمرد گفت که من آدمی هستم. شیر خام خوردم و همه جا می گردم. پادشاه گفت: در این کوه که تنها می گردی، بی مطلب نیستی. امر کرد تا پیرمرد را بپالند. چون پالیدند، عکس مغل دختر را از جیب او بیرون کردند و به دست پادشاه دادند. پادشاه که عکس را دید، گفت: ای بابا! اگر همین عکس را به من بدهی، یک جفت گاو زمین برای تو بخشش میدهم. پیرمرد گفت که اگر تمام عالم را به من بدهی، این عکس را به تو نمی دهم. پادشاه به خشم آمد و خودش را معرفی کرد. پیرمرد که گپ را فهمید، عکس دختر را به پادشاه داد. پادشاه به قصر آمده و عکس را تماشا می کرد که یک مرتبه پسرش از دروازه در آمد و عکس را گرفت و به یک دل نه، به صد دل به آن عاشق شد.

رفتن عرب بچه به دنبال مغل دختر:

عرب بچه به پدرش گفت که باید این عکس را به من بدهی. پادشاه گفت که من صاحب عکس را نمی شناسم. عرب بچه گفت که برایم اجازه بده تا من صاحب عکس را پیدا کنم. پادشاه گفت که اختیار داری. عرب بچه به طویله اسپها رفت و اسپ

پیدا کرد و خورجینی را برداشت و پای در رکاب اسپ گذاشت و خدای را به یگانگی یاد کرد و راه قبله زمین را در پیش گرفت و خواری و مشقت می کشید و می رفت. بعد از چند روز و چند شب، اسپ از پای درآمد و دست و پای عرب بچه نیز از گرسنگی و تشنگی سست شد و به لرزه آمد و قوت زندگی از جان او رفت. و هر چند که تماشا کرد، هیچ گونه آبادانی ندید که ندید. چون قدرت نداشت، بیهوش بیفتاد. از قضای فلکی چوپانی رمه گوسفند را از آن سو می آورد و دید که یک چیزی سفید میزنه. دویده آمد و دید که جوانی افتیده و خورجینی در سر دل آن بسته است. چوپان دست خود را به خورجین زد، دید که همه لعل و جواهر است. چوپان با خود گفت که یک تیاق چوپانی به سر آن میزنم و نفس آن را خلاس می کنم و خورجین را با خود گرفته و می روم. تیاق را بلند کرد که بزند که یک مرتبه رحم خدا بر دل آن افتاد و خدا را یاد کرد و با خود گفت که ای دل غافل! به خاطر دو قران جیفه دنیا داری، نباید یک جوانی را بکشی. فوری عرب بچه را در شانه خود گرفته و نزد مادر خود آمد و گفت که  هر دوستی و مهربانی که داری، به حق همین برادر من بکن که جور و تیار شوه. پیر زن فورآ چیزی را آهاره مال کرد و در حلق عرب بچه انداخت. بوی طعام که در کواره عرب بچه رسید، جور و تیار شد. عرب بچه برخاست و نشست و شکمش را جانانه سیر کرد. پیر زن به عرب بچه گفت که ای مادر! حالی بگو که چه بکار داری؟ عرب بچه گفت: ای مادر! به همین عکس عاشقم. اگر صاحب آن را به من نشان بدهی، خوب میشود. پیر زن گفت که من زن هستم در خانه، چه میدانم که صاحب این عکس کیست و کجاست. برادر تو در کوه ها و ملکها زیاد گشته، شاید که او خبر داشته باشه. عرب بچه که این گپ را شنید، فوری لباس شاهانه را کشید و یک دست لباس چوپانی به بر خود کرد و پیش چوپان آمد و گفت: اگر صاحب همین عکس را به من نشان بدهی، خوب میشود. چوپان که عکس را دید گفت:  صاحب این عکس همین جاست و آن قصر از صاحب عکس است و از مغل دختر است  . عرب بچه که این گپ را فهمید، بسیار خوش شد. فوری شکنبه گوسفند را گرفت و سر چشمه آورد و پاک شستشوی داد و چپه کرد و بر سر خود کشید و مندیل را محکم بسته کرد و خود را به شکل و شمایل کل بی موی در آورد. عرب بچه راه قصر مغل دختر را در پیش گرفت و دم دروازه قصر آمد و دید که تمام شهزاده ها برای خود خانه های از نی ساختند و منتظر برآمدن مغل دختر هستند. عرب بچه که این صحنه را تماشا کرد، به فکر فرو رفت. در این وقت چشم آن به یک کچلی افتاد که برای خود خانه یی از نی می سازد. عرب بچه با خود گفت که جای من هم در اطاق کچل است. نزد کچل آمد و گفت: السلام علیکم، مانده نباشی. کچل گفت: زنده باشی. عرب بچه گفت: مهمان می خواهی؟ گفت: می خواهم. عرب بچه به خانه نئی کچل داخل شد و گفت: کدام خوردنی بیاور. کچل گفت که امشب چیزی به خوردن ندارم. انشاالله فردا شکم تو را سیر می کنم. عرب بچه گفت که البته فردا قافله تو از کدام طرفی میآید. کچل گفت: همین جوانها و شهزاده ها را می بینی؟ گفت: بلی. گفت: فردا جمعه است و مغل دختر از قصر خود بیرون می شود که به باغ خود گردش کند. وقتی که چشم جوانها و شهزاده ها به مغل دختر بیفتد، همگی بیهوش می شوند و دیگهای گوشت و پلو آنها می ماند و من می روم و هر چه خواسته باشی می آورم و شکمت را سیر می کنم. عرب بچه شب را به گرسنگی به صبح رساند. سر صبح که آفتاب نیش زد، مغل دختر همراه چهل دختردم بخت از قصر بیرون شد و دیره و رقصیده به باغ خود رفت. شهزاده ها که مغل دختر را دیدند، همه بیهوش افتادند. کچل روی خود را به عرب بچه کرد که زود بر خیز که دیگهای گوشت و پلو را بیاوریم. عرب بچه برخاست و همراه کچل چند دیگ گوشت و پلو آورد و به خوردن مشغول شدند.

سرود خواندن عرب بچه در وصف مغل دختر:

عرب بچه که چند لقمه غذا خورد، روی خود را به کچل کرد و گفت: بیا که همراه تو به باغ مغل دختر برویم. عرب بچه همراه کچل به پشت باغ مغل دختر آمدند. عرب بچه دید که مغل دختر بالای چپرکت خود نشسته و چهل دختر دم بخت در کنار آن بازی می کنند. دل عرب بچه در جوش آمد و گفت، بیت:

مغل دختر تهی باغـه سـر زلـفا پـر زاغـه
میـان دخـترا طاغـه بـیا نـازک مغل مـن
بـیا نـازک مغل مـن بـیا خـرمـن گل مـن

عرب بچه که بیتها را بگفت، یک مرتبه نظر مغل دختر به او افتاد و دید که کلی در سر دیوار باغ نشسته و بیت می خوانه. دختر روی خود را به کنیزان کرد و گفت: برخیزید و آن کل را نزد من بیاورید. عرب بچه خود را از سر دیوار باغ پائین انداخت و آن طرف تر ایستاد شد و باز دل آن به جوش آمد و گفت بیت:

مغـل دخـتر هـیکل دار تکیه کرده بر آن دیوار
عرب را میگه بیتل مال بــیا نــازک مغـل مــن
بــیا نــازک مغـل مــن بـیا خــرمـن گـل مــن

عرب بچه که بیتها را بگفت، باز نظر مغل دختر به او افتاد و امر کرد که او را بیاورید. عرب بچه دورتر رفت
و باز دل آن در جوش آمد و گفت بیت:

مغـل دخـتـر حـکـم کـرده چــهــل دره روان کـــرده
به جون عرب ندول کرده بــیـا نــازک مــغـل مـــن
بـیـا نـــازک مـغـل مـــن بـیـا خـــرمـــن گـل مـــن

مغل دختر که بیتها را شنید، با خود گفت که مادرم همیشه می گفت که عربها ماما خیل توست. نکنه که این کل بی موی، همان عرب باشه و از قومان مادرم باشه. کنیزان را گفت که او را صدا کنید. هر چند صدا کردند، عرب بچه از جای خود حرکت نکرد. مغل دختر با دست خود به طرف عرب بچه اشاره کرد. عرب بچه دویده دویده نزد مغل دختر آمد. مغل دختر به کنیزان گفت که این بیچاره بی خبر و درمانده و بینوا چیزی نخورده، برایش انگور بیاورید. عرب بچه که یک دانه انگور به دهن خود کرد، دل آن در جوش آمد و گفت:

مغل دخـتر گل گلی میان بــاغ انگوری
مغل دخترتومقبولی بـا نازک مغل مــن
بیا نازک مغل مــن بیا خرمـن گل مــن

عرب بچه که این بیت را بگفت، مغل دختر کنیزان را گفت که این بیچاره عاجز، نان نخورده، برایش نان بیاورید. کنیزان دیگ پلو را آوردند. عرب بچه که یک لقمه برنج به دهن خود کرد، یک مرتبه دل آن در جوش آمد و گفت، بیت:

مغـل دخـتـر الــو داره تهـی دیـگچه پـلو داره
عرب بچه به خو داره بـیا نــازک مغــل مــن
بـیا نـازک مغــل مــن بـیـا خــرمــن گل مـن

مغل دختر که بیتها را شنید، گفت که دیگ و کاسه و کوزه را جمع کنید که اگر صدای خواندن این کل بی موی به گوش پدرم برسه، یک تار موی به سرم نمی مانه و مه را از خانه بیرون میکنه. کنیزان و دخترخونه ها دیگها و کاسه ها و کوزه ها را جمع کردند و می خواستند که بروند، که یک رون دل عرب بچه، باز به جوش آمد و گفت، بیت:

مغل دختر حشر کرده مرا از باغ بـدر کرده
مگر میل دیگـر کـرده بــیا نـازک مغـل مــن
بــیا نـازک مغـل مــن بــیا خــرمـن گل مــن

وقتی که مغل دختر بیتهای عرب بچه را شنید، با خود گفت که حالی بهتر، من چه وقت به او دل دادم که باز میل دیگر کس کرده باشم. مغل دختر روی خود را به کنیزان کرد و گفت: بیائید برویم که این جا، جای ما و شما نیست. عرب بچه دید که دختر می خواهد برود. با خود گفت که ای دل غافل! حالا چاره بساز. به فکر فرو رفت که یک مرتبه یک فکری در کله اش راه یافت. و شروع کرد، به چیغ کشیدن که دلم درد میکند. مغل دختر که این صحنه را دید، زیاد پریشان شد و کنیزان را گفت که برای عرب بچه دوا بیاورید . کنیزان قدری علف را جوش دادند .عرب بچه به جای خود نشست و یک بار دل آن در جوش آمد و گفت:

مغل دختر حبیبی مه به درد دل طبیبی مه
خدا کرده نصیبی مه بـیا نـازک مغـل مـن
بـیا نـازک مغل مـن بـیا خـرمـن گـل مـن

عاشق شدن مغل دختر به عرب بچه:

مغل دختر بعد از شنیدن بیتها، همراه چهل دختردم بخت به قصر خود رفت و به مادرش قصه کرد و گفت که تو همیشه می گفتی که عربها با من قومی دارند. امروز یک کل بی موی، بیت المالی، به باغ من آمد و هر چه که می خواند، در باره عربهاست. مادرش گفت که آن کل به کجا رفت؟ مغل دختر گفت که به اطاق یک کچلی رفت. مادرش فوری یک نفر خذمتی را صدا کرد و گفت که برو آن کل را که در اطاق کچل است، با خود بیاور. نفر خذمت دویده دویده، نزد عرب بچه آمد و پیغام بی بی اش را به او رساند. عرب بچه وعده داد که فردا می آیم و پس از آن به خانه پیر زن مادرخونده خود آمد. لباس پادشاهانه را پوشید. صبح که آفتاب نیش زد و عالم روشن شد، به قصر مغل دختر آمد. به مجردیکه چشم عمه اش به عرب بچه افتاد، او را شناخت و با او احوال پرسی چسپی کرد. در این وقت مغل دختر از پشت پرده بدرشد و حمایلها که به گردن او بود، به صدا در آمد. وقتی که عرب بچه صدای حمایل را شنید، یک مرتبه دل آن در جوش آمد و گفت، بیت:

مغل دختر زجـا خیزه حـمایــلا فــرو ریــزه
مگرخون عرب ریزه بـیا نــازک مغـل مــن
بـیا نــازک مغـل مــن بـیا خــرمـن گـل مــن

مغل دختر که بیتها را شنید، دست و پاچه شد و دست خود را دراز کرد و گوشه گلم را گرفت و تکان می داد. عرب بچه که این صحنه را دید، یک بار دل آن در جوش آمد و گفت، بیت:

مغل دختر تهی خانـه گلم با دست و میگلاله
عرب را کرده دیوانـه بـیا نــازک مغـل مــن
بـیا نــازک مغـل مــن بـیا خـرمــن گـل مــن

چشم مغل دختر که به عرب بچه افتاد، تیرعشق عرب بچه به صدفک سینه مغل دختر خورد که از پشت آن بدر آمد و به یک دل نه، بلکه به صد دل به عرب بچه دل بست و عاشق شد. مادر دختر که رموز فهم شد، عرب بچه را گفت که قانون پادشاه مغل همین است که هر کس چهل شتر دولت و پول، به یک قد و یک قامت، به یک چهره و یک اندام و یک دندان، تهیه کند، پادشاه دخترش را به او میدهد. اگر تو هم عاشق دخترم هستی، باید که همین کار را انجام دهی. عرب بچه از عمه اش پرسید که آیا تا به حال کدام شخص دیگری هم حاضر شده که این شرط پادشاه را قبول کرده باشد؟ عمه اش گفت: بلی. یک نفر به نام (پلشتغه) سه روز پیش این شرط را قبول نموده و به دنبال چهل شتر دولت رفته است. عرب بچه که این سخن را شنید، دود از دماغش بیرون شد و از جای خود برخاست. از عمه اش دعای خیر گرفت و به دنبال چهل شتر هم رنگ و هم قد و هم چهره و هم اندام و به یک دندان و پر از دولت رفت. عرب بچه شب را شب ندانست و روز را روز، تا این که به شهر پدرش رسید. به پدرش نامه نوشت که ای پدر مهربان! بدان و آگاه باش که من نزدیک شهر رسیدم. پدرش بسیار خوش شد و او را به گرمی استقبال نمود و به شهر آورد. در هنگام نان خوردن، پادشاه از فرزندش پرسید که گپ از چه قرار است؟ عرب بچه موضوع را از سر تا آخر به پدرش گفت. پدرش فوری چهل شتر دولت به یک قد، به یک قامت، به یک چهره، به یک اندام و یک دندان، با دولت بسیار به شتران بار کرد و به دست داروغه داد تا به شهر پدر مغل دختر ببرد. عرب بچه با پدر خود به اسپ نشست و راه قبله زمین را در پیش گرفت. پدر و پسر در سر دو راهی رسیدند. پادشاه عرب به فرزندش گفت: که امشب در همین جای مقام می کنیم و فردا صبح حرکت می کنیم. شتران را خواب دادند و بار و بندل را پائین کردند و شب را در سر دو راهی سپری نمودند…

فردا که آفتاب نیش زد و عالم روشن شد، عرب بچه پیش اسپ خود آمد و با خود نیت کرد که اگر تا دم چای خوردن، اسپ من تمام علفهای چار طرف خود را خورد، مغل دختر را من صاحب می شوم و با خود می برم و اگر نخورد، مغل دختر را پلشتغه می برد. عرب بچه به چای خوردن رفت. وقتی که پس آمد، دید که اسپ او را گرگ خورده است. دود از دماغ عرب بچه بیرون شد و دل آن به جوش آمد وگفت بیت:

ازی پشته به ای پشته کره مادیون گرگ کشته
مگر بخت عـرب گشـته بـیا نازک مـغـل مـــن
بیا نازک مغـل مـن بـیا خــرمـن گـل مــن

پدر عرب بچه که از موضوع واقف شد، به پسرش گفت: غم مخور که دنیا دو روزه و بخت مرد همراه مرد است. عرب بچه گفت: حال که بخت من برگشته، بهتر است که خودم تنها بروم. عرب بچه تک و تنها با پای پیاده، رو به صحرا گذاشت و به طرف قبله زمین حرکت کرد، تا رسید به شهر پادشاه مغل. وقتی که عرب بچه به شهر آمد، واقف شد که پیش از او پلشتغه چهل شتر دولت روان کرده و مغل دختر را داروغه هایش برده اند. این جا بود که دل عرب بچه به جوش آمد و گفت، بیت:

مغل دختر سحر رفته بـالی اسپی کهر رفته
ازی منـزل بـدر رفته بـیا نـازک مغـل مـن
بیا نازک مغـل مـن بـیا خــرمـن گل مـن

عرب بچه که بیتها را بگفت، راسآ به اطاق کچل رفت و گفت: اسلام و علیکم. کچل گفت: و علیکم اسلام .عرب بچه گفت که ای لالا! مغل دختر را ببردند. بهتر است که من و تو هم برویم. هر دو به دنبال مغل دختر به راه افتادند، تا رسیدند به سر دو راهی. در این جا بود که دل عرب بچه به جوش آمد و گفت، بیت:

رسیدم به سر دو راهی مغل دخـتر کـدام جائی
خـداونـدا تو آگاهـی بـیـا نـازک مغـل مـن
بیـا نـازک مغـل مـن بـیـا خــرمـن گل مـن

عرب بچه و کچل نیت کردند و یک راه را در پیش گرفتند، تا رسیدند به قافله مغل دختر. کچل به عرب بچه گفت که ای برادر! تو هیچ چرت نمیزنی. دست و پای من از گرسنگی و تشنگی سست شده، چه بهتر که یک بیتی بگوئی، تا بلکه مغل دختر یک قوت لایموتی برای ما بده که بخوریم. در این حال، دل عرب بچه به جوش آمد و گفت، بیت:

مـغـول دخــتـر در در گـــوش ســر دسـتــم بـگـیـر بــفـروش
به نیم من آرد و سی سیر گوشت بــیــا نـــازک مــغــل مـــن
بــیـا نـــازک مــغــل مـــن بــــیــا خـــرمــن گـل مـــن

مغل دختر که صدای خواندن را شنید، دلش زنده گشت و با خود گفت که عرب بچه گرسنه است. روی خود را به دخترخونه ها کرد و گفت که چیزی خوردنی و نان که دارید برای این مسافر بدهید. دخترخونه ها که گپ بی بی خود را شنیدند، فوری کمی کیک و کلچه به دستمالی بسته کردند و به عقب خود انداختند. عرب بچه و کچل کیک وکلچه را برداشتند وبه دنبال مغل دختر به راه افتادند. کوتاهی سخن که مغل دختر به نزدیک شهر پلشتغه رسید و با خود گفت که اگر من را به شهر ببرند، خدا می داند که عرب بچه را ببینم یا نه! بهتر همین است که امشب در همین جا سپری کنم. داروغه های او که یکی کر و ناشنو بود و یکی هم گنگ بود، شتران را خواب دادند و تجیرها و خیمه ها را به پا کردند و مغل دختر نیز به تجیر خود رفت که بخوابد. نیمه های شب که شد، عرب بچه، خدا را یاد کرد و به طرف تجیر دختر رفت. گوشه تجیر را بلند نمود و به درون تجیر رفت. گنگ که پیره دار تجیر مغل دختر بود، عرب بچه را بدید و به سوی رفیق دیگر خود که کر و ناشنو بود، اشاره کرد. کر فکر کرد که گنک برایش می گوید که بیا همرایت به درون تجیر مغل دختر برویم. اعصاب کر خراب شد و مشت را بالا کرد و به دهن گنگ زد. هر دو رفیق به جان همدیگر افتادند و خود را آن قدر لت و کوب کردند که هر کدام به گوشه بیهوش افتادند. عرب بچه تا به آفتاب نیش زد، همرای مغل دختر قصه کرد. صبح که شد، عرب بچه به پیش کچل آمد و داروغه ها، تجیر را کندند و به طرف شهر پلشتغه حرکت کردند. کچل و عرب بچه به دنبال مغل دختر روان شدند و چند قدمی که رفتند، کچل روی خود را به عرب بچه کرد و گفت که من و تو که به شهر می رویم، هیچ پول و پیسه نداریم. بهتر است که بیتی بگوئی تا مغل دختر برای ما پول و پیسه روان کنه. دل عرب بچه به جوش آمد و گفت، بیت:

مـغـل دخــتـر گلی آلــو پـدر نـالــت کـج پـهـلو
بی توشه مانـد بچـه خالو بــیا نــازک مغـل مـــن
بـــیا نــازک مغل مـــن بـــیا خــرمــن گل مــن

مغل دختر که گپ را فهمید، روی خود را به دختران دم بخت کرد و گفت: اگر چیزی پول و پیسه دارید، برای مسافران دنبال بدهید. دختران دم بخت چیزی پول به دستمالی بسته کردند و به دنبال خود رها کردند. کچل پولها را برداشت و به کیسه گذاشت و همراه عرب بچه، به شهر داخل شدند. مغل دختر به قصر خود رفت و عرب بچه هم حیران و پریشان و سرگردان به هرسو می گشت. کچل به عرب بچه گفت که ای لالا! گفت: جان لالا. گفت: امشب به کجا برویم. عرب بچه گفت: نمیدانم. کچل گفت که بهتر است که گاوهای گاوچران را جمع کنیم، بلکه امشب ما را مهمان کند. هردو گاوهای گاوچران را جمع کردند و پیش گاوچران آمدند. کچل به گاوچران گفت که مهمان می خواهی؟ گاوچران گفت که می خواهم. کچل گفت: پس گاوها را هی کن که برویم . گاوچران گفت که هنوز وقت است و روز بلند است. کچل گفت که امشب مهمان داری، اگر وقت تر بروی، قیامت نمیشه. گاو چران قبول کرد و به طرف خانه رفتند. مادر گاوچران که صدای گاوها را شنید، خشمگین شد که چرا گاوها را وقت آورده! عرب بچه دست خود را به کیسه کرد و ده روپیه به پیر زن داد. پیر زن که پولها را دید، گفت: بیائید، به خانه برویم. عرب بچه و کچل هر دو به خانه پیر زن رفتند و بعد از آن که چای و نان خوردند، عرب بچه به پیر زن گفت که ای مادر! پیر زن گفت: جان مادر. گفت: که امشب به این شهر چقدر سر و صدا است. پیر زن گفت: معلومه که تو از این سؤال کدام مقصد داری. عرب بچه ده روپیه دیگر به پیر زن داد و گفت: نه مادر. من هیچ مرام و مقصدی ندارم. پیرزن که ده روپیه را گرفت، گفت: امشب عروسی مغل دختر و پلشتغه است. عرب بچه پرسید که مغل دختر و پلشتغه در کجا نشیمن دارند؟ پیر زن گفت که قصر آنها در پشت خانه ماست و عرف ما مردم همین است که باید داماد تا چهل شب و چهل روز به پیش عروس نرود و در شب چهل و یکم حق رفتن به اطاق عروس را دارد. عرب بچه که این گپ را شنید، خاطر جمع شد و نیمه های شب خدا را یاد کرد و ریسمان را گرفت و درعقب قصر دختر آمد. توسط ریسمان در قصر بالا شد. هرچی که گردش کرد، راهی ندید که پائین شود. یک مرتبه چشم آن به روشنی افتاد. از کاج خانه که نگاه کرد، دید که مغل دختر بالای بستر خود خواب شده است. عرب بچه خدا را به یگانگی یاد کرد و سر ریسمان را به کمرش بسته و خود را از کاج خانه آویزان نمود. ریسمان کوتاه بود و عرب بچه در مابین خانه آویزان ماند. با خود گفت که ای دل غافل! حالا خوب گیر ماندی و راه خلاصی نداری. بهتر است که بیتی بگوئی، یا دختر بیدار میشه و تو را خلاص میکنه و یا مردم با خبر می شوند و تو را می گیرند. همین بود که یک مرتبه دل آن در جوش آمد و گفت، بیت:

مغـل دخـتـر گل پمـبه به خواب رفته نمی جنبه
عرب گرگه، مغل دمـبـه بـیا نـازک مـغـل مــن
بـیا نـازک مـغـل من بـیا خـرمــن گـل مــن

مغل دختر از خواب بیدار شد و چشم را که باز کرد، دید که عرب بچه در مابین خانه آویزان است. مغل دختر برخاست و عرب بچه را پائین کرد. چهل شب و چهل روز با هم قصه و درد دل کردند. شب چهلم، دختر به عرب بچه گفت که بخیز و به خانه خود برو، چرا که فردا شب، پلشتغه می آید. عرب بچه با پریشانی به خانه پیر زن آمد.

زهر دادن زنان پلشتغه را:

خبر از عرب بچه بگذار و از پلشتغه بشنو، که او دو زن دیگر هم داشت. پلشتغه روی خود را به زنها کرد و گفت که لباسهای من را آماده کنید که به دیدن مغل دختر میروم و خودش به حمام رفت. زنهای پلشتغه با هم جور آمدند و با هم مصلحت و مشوره کردند که اگر پلشتغه به پیش مغل دختر برود، دیگر هیچ وقت یاد ما را نمی کند. بهتر است که کمی نقل و شیرینی را به زهر آلوده کرده و در کیسه پلشتغه کنیم. اگر پلشتغه خورد و مرد، ما هم می رویم به دنبال کار خود و شوهر می گیریم و اگر مغل دختر خورد و مرد، چه بهتر! خلاصه کلام که هر دو زن با هم اتفاق کردند و کمی نقل و شیرینی را به زهر آلوده کردند و در کیسه پلشتغه ریختند. پلشتغه که از حمام برگشت، لباسهای خود را پوشید و به طرف قصر مغل دختر روان شد. در کمر زینه های قصر که بالا شد، یک مرتبه یاد او آمد که کدام چیز خوردنی با خود نیاورده است. از قضای فلکی دست خود را در کیسه خود کرد، دید که در کیسه او نقل وشیرینی است. چند دانه نقل را گرفت و در دهن کرد و به مجرد خوردن نقل، جان را به جان آفرین تسلیم کرد و بمرد. خدمتی ها و نوکرها که خبر شدند، مادر پلشتغه را خبر کردند.

از این بگذار و از آن گوش کش که عرب بچه که از موضوع مرگ پلشتغه واقف شد، باز ریسمان را گرفت و به قصر مغل دختر بالا شد و از کاج خانه، به پیش مغل دختر آمد و تا صبح با هم قصه کردند. صبح که آفتاب نیش زد، مغل دختر به عرب بچه گفت: می فهمی که گپ از چه قراراست؟ گفت: نه. مغل دختر گفت که زود میروی و یک بز گوش بلندی را از بازار خرید می کنی و به دروازه قصر پلشتغه می روی و بز را می کشی و شیون و غالمغال و واویلا را به راه می اندازی. مادر پلشتغه نزد تو می آید و از تو می پرسد که تو کیستی و چرا گریه می کنی؟ تو، به او بگوی که من و پلشتغه برادرخوانده هم بودیم و دو جان بودیم و یک نفس. حالا که برادر من جوان مرگ شد و بمرد، این بز را آوردم که برای او خیرات کنم. مادر پلشتغه که این گپ را بشنود، تو را به خانه خود می برد و به فرزندی قبول می کند و بعدآ برای تو پیشنهاد می کند که زنهای پلشتغه و مغل دختر را به خود نکاح کن. تو به مادر پلشتغه بگوی که خاک به رنگ مغل دختر! مادر پلشتغه از تو می خواهد که من را به شهر پدرم ببری. آن وقت است که من و تو باهم می رویم. عرب بچه که گپهای مغل دختر را شنید، خوش شد و از او خداحافظی کرد و به بازار آمد و یک بز گوش بلندی خرید و به دروازه قصر پلشتغه آمد. بز را بکشت وغالمغال و گریه و واویلا را به راه انداخت. مادر پلشتغه که از موضوع با خبر شد، نزد عرب بچه آمد و او را به خانه خود برد و به فرزندی قبول کرد. چند مدتی که سپری شد، مادر پلشتغه نزد عرب بچه آمد و با او مشوره کرد که با مغل دختر، چه باید کرد! عرب بچه گفت که بهتر است که او را به شهر پدرش روان کنی. مادر پلشتغه گفت که باید مغل دختر را تو ببری. عرب بچه قبول کرد. فوری شتران را بار بندی کردند و دختر را به کجاوه شتر نشاندند و به دست عرب بچه دادند که به شهر پدرش ببرد. عرب بچه نزد کچل آمد و او را با خود گرفت. چند فرسخ راه که رفتند، یک مرتبه، دل عرب بچه به جوش آمد و گفت، بیت:

ازی شیله به ای شیله شـترها می کـنه لیـوه
مغل دختر نـو بـیـوه بـیا نـازک مغـل مـن
بیا نـازک مغـل مـن بـیا خـرمـن گـل مـن

عرب بچه که بیتها را بگفت، بد مغل دختر آمد و از او قهر شد و با خود گفت که من کی به خانه داری رسیدم که او بیوه گی را به من طعنه می زند! عرب بچه فهمید که مغل دختر از او قهر شده، و یک مرتبه دل آن در جوش آمد و گفت، بیت:

ازی شنغر به ای شنغر شترها می خوره، کلغـر
مغل دختر به ما بنگر بـیـا نازک مغـل مـن
بـیـا نازک مغـل من بـیـا خرمــن گـل من

عروسی کردن عرب بچه با مغل دختر:

راویان اخبار و ناقلان آثار و محدثان شیرین گفتار، روایت کردند که چون عرب بچه بیتها را خواند، مغل دختر خوشحال شد و برای عرب بچه گفت که من را به شهر خودم میبری و یا به شهر پدر خود؟ عرب بچه گفت که تو را به شهر پدر تو می برم و من به شهر خود میروم. مال و دولت گرفته و از پدر تو، خواستگاری می کنم. مغل دختر گفت که تو چی مال و دارائی داری که به پدرم پیشکش بدهی؟ عرب بچه که این گپ را شنید، یک مرتبه دل آن به جوش آمد و گفت، بیت:
ســـه صــد گـلـه مـیش دارم سه صد چـوپان خویش دارم
اگــر خــواست خــدا باشـه عـروسی تور به پیش دارم
بــیــا نــازک مــغــل مـن بـیــا خـرمـن گـل مـن
* * *
مغل دختر فهمید که گپ ازچه قرار است. فورآ به عرب بچه گفت: بهتر است که من را به شهر پدر خود ببری. عرب بچه به کچل گفت که شتران را به شهر پدرم هی کن. به نزدیک شهر پدرش که رسید، نامه نوشته کرد که ای پدر مهربان! بدان و آگاه باش که من دختر مغل را همراه مال و دولت آوردم. پدر عرب بچه که از آمدن بچه اش خبردار شد، لشکر و سپاه را جمع کرد و به جلو پسرش، توپهای شادیونه زدند. قاضی و مفتی را صدا کرد و مغل دختر را برای عرب بچه به نکاح درآورد و هفت شب، شهر را چراغان کرد. هندو را خام داد و مسلمان را پخته و به من که (نبی گادیوان) هستم، نرسید، یک ارزن ته دیگی سوخته. پادشاه عرب که ازغم پسر فارغ شد، تخت و تاج پادشاهی را به پسرش داد و خودش پوستین را گرفت و در کنج مسجد پنج وقت نماز می خواند و به حق پسرش دعا می کرد. آنها در پادشاهی خود بودند. نبی بینوا در روی گادی خود اسپ می تازوند در بازارها. پایان افسانه

 

 

 

 

 

درباره admin

مطلب پیشنهادی

قصه عامیانه مرد جوان و پیر مرد خارکن

از میان افسانه ها و قصه های عامیانه هراتی گرد آورنده و پدید آورنده: عادله …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.