خانه / حوادث / خانوادگی / سرنوشت اسفناک یک جوان

سرنوشت اسفناک یک جوان

تصویر مرتبط

( برگرفته از شماره ۱۰۵ ماهنامه دوربین )

در اوج ناکامی و شکست حاصل از اعتیادی که با سهل انگاری و از روی معاشرت با رفقای ناباب مبتلایش شده بود، اعضای خانواده نتوانستند، بودنش را در کنار خود تحمل کنند و او مجبور به ترک خانه و زیارت نشین شد.
( س. م  ) جوان جسور و تنومندی بود. هم خودش و هم خانواده اش فکر نمی کردند، کسی بتواند تغییری در او ایجاد کند، یا او را به کاری که نخواهد وادارد، ولی خیلی زود در آوان جوانی از خانواده خوبی که داشت، برید و با وجود هشدارها و تهدیدات والدین و اقارب، همراهی با دوستانی بزرگتر از سن و سال خود و نشست و برخاست با رفقای ناباب را برگزید. در نخست همه ( س. م  )  را بچه فهمیده و باهوشی می شناختند و همین تفکر باعث شد، وقتی نشست و برخاستش با افراد نابکار را دیدند، زیاد حساسیت نشان ندهند. چون فکر می کردند ( س. م  )  عاقل تر از این حرفهاست که فریب خورده و کار دست خودش بدهد. پدرش خیلی دلش می خواست ( س. م  ) که تنها پسر او بعد از ۶ اولاد دختر بود،  همیشه خوب خرج کند و خوب بپوشد.  برای همین همیشه سعی می کرد، جیب ( س. م  )  را پر پول داشته باشد. اوایل ( س. م  ) بچه سر به راهی بود. ولی رفت و آمد او با رفقای کوچه و خیابانی، روحیه عجیبی در وی ایجاد کرده بود که دیگر به خانواده و اقارب بی توجه شد و به حرف و نصیحت های آنان گوش نداد و به رفت و آمد های بیهوده با دوستان نابابش ادامه داد. بیشتر وقتش را  با نشستن سر کوچه یا کنار دوکان محل تلف می کرد و بسیاری از شبها به شب نشینی مصروف بود.
همنشینی با رفقای ولگرد و ناباب خیلی زود جرات و جسارت بعضی کارها که قبلا اصلا دیده نمی شد به ( س. م  )  داد. دیگر مثل سایر بچه های هم سن و سال و هم محلی خودش در اوقات فراغت و بیکاری به ورزش نمی رفت و بیشتر تا دیر وقت با چند تا از همین دوستان وقتش را بیرون خانه و به هرزگردی تلف می کرد. اولین بار در یکی از همین دور هم نشستن ها ، چلیم میوه ای به دست ( س. م  )  دادند و ( س. م  )  غافل از همه چیز پک عمیقی به آن زد و متعاقب آن شروع به سرفه کرد، ولی از سر غرور پک دوم را هم زد و آنشب را با سردرد شدید به صبح رساند.
روزهای بعد هم به دعوت همان دوستان فکر می کرد، از سر تفریح در کافی شاپ های سطح شهر چند پک به چلیم میوه ای زدن مشکلی نخواهد داشت و کم کم هر زمان که سرو کارش با این دوستان ولگردش می افتاد، پاتوق شان کافی شاپ های چلیم دار بود. و سرانجام از روی امتحان به تحریک یکی از همین به ظاهر دوستان، سیگار را جایگزین چلیم های به اصطلاح میوه ای کردند و به طور عادت وار روزانه چندبار از آن مصرف کردند.
پدر ( س. م  )  که علاوه بر او ۶ دختر دیگر هم داشت ، کسبه کار بود و در کنار آن ، خود برخی از اموال را وارد می کرد و بیشتر اوقات در سفر بود .
مادر ( س. م  ) که متوجه تاخیرهای مکرر و ولگردی او شده بود، خیلی سعی کرد، با تذکر و نصیحت ( س. م  )  را از ادامه رفیق بازی های بیهوده اش باز دارد و دست آخر موضوع را با پدرش در میان گذاشت. پدر ( س. م  )  هم یک مدت او را بیش از گذشته مصروف دوکانداری نمود که سرش به امور دوکان داری گرم شود.
ولی سیگارها تاثیر خودش را گذاشته بود و ( س. م  )  دور از چشم پدرش به سراغ دوستان می رفت و یا آن ها خبرگیر او بودند.
او پس از چند روز دیگر و در یکی از روز های جمعه  از سر تفریح استعمال چرس را نیز امتحان کرد و پس از این بود که مصرف تفریح وار دود، کار خودش را کرد.
( س. م  ) احساس می کرد بدون مصرف چرس یک چیزی کم دارد و بدنش چیزی را می طلبید که او نمی دانست چیست و چگونه باید تامین گردد و نهایتاً مجبور بود، حتماً روزی یک بار دود چرس به حلق خود برساند.
( س. م  )  پس از مدتی به تحریک دوستان نابابش علاوه بر چرس مصرف تریاک و هیروین را هم یاد گرفت.
( س. م  )  که همچنان کشیدن سیگار، چرس، تریاک و هیروین را به خیال خودش تفریح می دانست، نتوانست کار در دوکان پدر را تحمل کند. بویژه آنکه پدرش چندین بار او را در حین سرقت دل دوکان گرفتار نموده و به معتاد شدن او پی برده بود.
پدر ( س. م  ) وی را چندین بار در خانه حبس نمود، اما کارگر نیافتاد. سرانجام با تاسیس محلاتی برای ترک اعتیاد، وی را در یکی از این نهاد ها بستری نمود، اما دوباره پس از ترخیص ، گرفتار دوستان ناباب گردید و حالا ( س. م  )  یک معتاد به تمام معنا شده بود که به هیچ وجه قدرت تهیه پول مواد را نداشت و با فروش برخی لوازم خانه و سرقت از نزد مادر و خواهرانش، مواد مصرفی اش را تهیه می کرد و در ایام بی پولی دزدی از خانه های همسایه و اماکن خالی از سکنه را شروع کرد.
بدین شیوه مدتی را گذراند تا اینکه واقعاً به بن بست خورد و اهالی محل با شکایت نزد پدر ( س. م  ) سبب بیرون راندن وی از محله شدند. سرانجام  با دست خالی برای تهیه مواد به یکی از رفقای قدیمی خود مراجعه کرد و آن نارفیق که خودش را از بند مصرف رها کرده بود و حالا به خرده فروشی مواد مشغول بود، در بدل دادن مواد وی را به انجام سرقت برای کمایی پول تشویق می نمود..
رفته رفته  هیروین و شیشه بر اعصاب و روان
( س. م  ) نیز  اثر گذاشت و کم کم تشنج بسراغش آمد، دیگر ( س. م  )  نمی توانست بخوابد انگار چیزی به نام خواب برایش نامفهوم شده بود و شبها از شدت افسردگی و ناراحتی اعصاب به کوچه و خیابان پرسه می زد و به گدایی مشغول می شد و اگر شرایط فراهم بود، از دوکان ها سرقت می کرد و این کار هر روز و هر شبش شده بود.
مادری  ( س. م  ) از فراغ فرزندش بیمار شد و پدرش نیز افسرده و غمگین در گوشه دوکان قرار گرفت و از رفت و آمد به سایر شهر ها دست کشید.
اعتیاد  از ( س. م  ) با هیکل درشت و عضلانی که داشت جوانی معتاد و نحیف ساخت که تحمل خودش هم برایش مشکل بود، چون حالا دیگر نه هیکل و اندام قبلی را داشت، نه دوست و رفقا و نه حتی خانواده ای که بتوان به آن تکیه کرد.
آخرین بار ( س. م  )  از شدت خماری و لرزش دست و پا یک سرنگ حاوی هروئین را آنچنان به بند دست خود فرو کرد که دردی شدید سراپای بدنش را فرا گرفت.
صبح همان روز مردی خبر مشاهده جوانی در کنار دیوار زیارت که بر زمین فروغلتیده است به پولیس داد…
( س. م  ) در اوج ناکامی و شکست حاصل از اعتیادی که با سهل انگاری و از روی تفریح مبتلایش شده بود و با ابتلای شدید به هپاتیت نتوانست عوارض شدید اعتیاد کوتاه مدتش را تحمل کند و در درون یک زیارت ، از شدت سرما و درد، چشم از جهان پوشید.

 

درباره admin

مطلب پیشنهادی

رورنامه ۲۸ عقرب سال ۱۳۹۸ اتفاق اسلام – هرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.